حــرفــــــــــــــ هایی با طعم تلخــــــــــــــ

مبهـوت یڪـ شـِڪـست ، مغلوب یڪـ اتِفاق خـُرده هایـَش را باد دارد میبـَرد و او فقـط خاطراتـَش را مُحڪـم بَغل گـِرفته بیـا آخرین شاهڪـارت را بیبین مـُجسمـﮧ اے ساخـتـﮧ اے بـﮧ نـامـ ِ مـَـــــــ ن ...!

هیــــــــــــــــــــــــــــــــس

آهسته بسوی من قدم بردار

مبادا با صدای قدم هایت ، دلتنگی هایم را از خواب بیدار کنی

...

اینجا دختر که باشی اجازه نداری از دل تنگت چیزی بگویی

دختر که باشی زیر نگاه هرزه مردان که له شدی نباید حرفی بزنی

بلاخره مرد است دیگر ، غریزه دارد

دختر که باشی زمانی که عاشق شدی نباید بر زبان بیاوری چون دختری

پسر نیستی که بگویند بزرگ شده و باید سروسامان بگیرد

در سرزمین من دختر که باشی زمانی که پسری تو را از سر هوس در آغوش می گیرد از نظر

او یک فرشته ای ولــــــــــــــی زمانی که ترکت میکند و برحسب اتفاق از کنارت رد میشود با نیشخند

میگوید فاحشــــــــــــــــــــه

بگذریم

در سرزمین من بی عدالتی رواج دارد

در دنیای من بی عدالتی رواج دارد

اگر دنیا عدالت داشت ، پسر هم بکارت داشت...

 

 

 


نوشته شده در پنج‌شنبه 12 دی 1392ساعت 12:26 توسط cafegham72| ارسال نظر(0) |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید