حــرفــــــــــــــ هایی با طعم تلخــــــــــــــ

مبهـوت یڪـ شـِڪـست ، مغلوب یڪـ اتِفاق خـُرده هایـَش را باد دارد میبـَرد و او فقـط خاطراتـَش را مُحڪـم بَغل گـِرفته بیـا آخرین شاهڪـارت را بیبین مـُجسمـﮧ اے ساخـتـﮧ اے بـﮧ نـامـ ِ مـَـــــــ ن ...!



چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:


چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟...


چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟


اما افسوس که هیچ کس نبود...


همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره...


آری با تو هستم!...


با تویی که از کنارم گذشتی...


و حتی یک بار هم نپرسیدی


چرا چشم هایم همیشه بارانی است...

نوشته شده در جمعه 09 اسفند 1392ساعت 18:45 توسط cafegham72| ارسال نظر(0) |

هیس دختر ها فریاد نمیزنند!

هیس دخترها بلند نمیخندند!

هیس دخترها حقی ندارند!

هیس دخترها باید ارام زندگی کنند!

هیس دخترها باید بسوزندو بسازند!

هیس دخترها باید ظلم و حرف زور را قبول کنند!

"فقط به جرم دختر بودنشون!!"

هیس دخترها باید تحمل کنند و اعتراض نکنند

هیس دخترها حتی حق اینو ندارن که عکسشون روی اگهیه ترحیمشون چاپ بشه!

هیس دخترها باید ارام بمیرند!!

و این داستان ادامه خواهد داشت...

نوشته شده در جمعه 09 اسفند 1392ساعت 17:05 توسط cafegham72| ارسال نظر(0) |

افتخار میکنی هرزه ای؟


افتخار میکنی هر روز با احساس یه دختر بازی میکنی

و میری پزشو به دوستات میدی که با اینم اره!!


که همه اویزونتن؟


افتخار میکنی از ۱۰تا کلمت ۱۰۰۰تاش فحشه

و احترام گذاشتن به هیچ کس رو بلد نیستی؟


افتخار میکنی که هر شب مستی

و نوعی از پارتی نبوده که حضور نداشته باشی؟


افتخار میکنی که بگی اهل تعهد نیستی

و دختر واسه بازی دادنه؟

احساس میکنی که خیلی شاخی که تو یه لحظه با هزار نفری؟


نه عزیز من!!


اینا افتخار نیس....عقدس....کمبوده

 

نوشته شده در جمعه 09 اسفند 1392ساعت 17:01 توسط cafegham72| ارسال نظر(0) |

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....

براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است

و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ....

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این رنج است

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 08 اسفند 1392ساعت 05:50 توسط parvaz| ارسال نظر(0) |

نسل گند و مزخرفی بودیم

نسلی که برای همه چیز باید رقابت می کرد

... نسل کنکور و انتخاب رشته

نسل دعوا سر صندلی مترو

نسل دویدن پشت اتوبوس و چپیدن توی تاکسی

نسل ما لگد کردن رقیب و گذشتن از روی اون توی خون اش بود

نسل دیدن و نداشتن، خواستن ونتوانستن، رفتن و نرسیدن

نسل آرزوهایی که تا آخرش بر دل ماند

نسل آهنگ های سوزناک

نسل هایده و عرق سگی با طعم دیازپام

نسل سیگار نامرغوب جگردار

نسل تحریم تنبان و خمیر دندان...

نسل طلاق هفتاد درصد.

نسل فیس بوک از سر بی کسی

نسل کش دادن دانشگاه از ترس سربازی

نسل درد و دل با دیوار

نسل دلتنگی برای طعم لب هایی که هرگز نچشیدیم

نسل ماندن سر دو راهی

نسل انتخاب بین بد و بدتر

نسل عقده ی دیده شدن، خوانده شدن، شنیده شدن

نسل بغض، ناله ، ضجه

به ما که رسید رودخانه ها خشکید، جنگل ها سوخت و ابرها

نبارید

به ما که رسید بنزین و شیر با هم کورس گذاشتند

دل به هر کس دادیم، قبل از ما دل داده بود

سگ دو زدیم برای آغاز راهی که قبل از ما هزارها به آخر خطش

رسیده بودند..

 

نوشته شده در چهارشنبه 07 اسفند 1392ساعت 18:07 توسط cafegham72| ارسال نظر(0) |

همه چی عوض شده جزتو ..

 


 تو ازاول هم عوضی بودی...

نوشته شده در چهارشنبه 07 اسفند 1392ساعت 11:46 توسط cafegham72| ارسال نظر(1) |

گفته بودم لب ترکنی میمیرم برات


اما..............


نه این حد که لب هایت با لب های دیگری تر شود؟

 

نوشته شده در چهارشنبه 07 اسفند 1392ساعت 11:40 توسط cafegham72| ارسال نظر(0) |

سرد خواهد شد روزهایت بی آغوش من

بر تن کن دروغ هایی را که بافتی


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه 05 اسفند 1392ساعت 16:03 توسط sogand| ارسال نظر(0) |

به سلامتي عشقي که من را داشت

ولي در گوش همه زار مي زد که تنهايم …

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه 05 اسفند 1392ساعت 15:54 توسط sogand| ارسال نظر(0) |

زندگي زيباست

يعني از همان روز که تو تمام زندگي ام شدي

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه 05 اسفند 1392ساعت 15:44 توسط sogand| ارسال نظر(0) |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران