حــرفــــــــــــــ هایی با طعم تلخــــــــــــــ

مبهـوت یڪـ شـِڪـست ، مغلوب یڪـ اتِفاق خـُرده هایـَش را باد دارد میبـَرد و او فقـط خاطراتـَش را مُحڪـم بَغل گـِرفته بیـا آخرین شاهڪـارت را بیبین مـُجسمـﮧ اے ساخـتـﮧ اے بـﮧ نـامـ ِ مـَـــــــ ن ...!

هنوزم توی این خِطّه ، مترسک ها به ویلچر ها ، عروسک ها به نخ هاشون وفا دارند 
با احترام به خواهر و مادر ِ ملت ، ناموس های این شهر ، همه المثنی بود
شاعری روی طاقچه از بی توجهی دق کرد... فکر ِ مردُم زیر ِ رنگ ِ مو ها بود
پسری به سیم ِ خاردار دخیل میبست ، مادری شیرشُ احتکار میکرد
خبر ِ قاصدک ها شنود میشد ، شاعری شعرش ُ قمار میکرد
در راستای یک مرگ ِ تدریجی ، آمبولانس به دوچرخه راه میداد
شکم ِ موش های خونۀ پدری ، خبر از اعتصاب غذا میداد
تختخواب های خالی از آغوش ... سكس از ترس ِ سانسور سَرسَری میشد
عشق ها بوی قهوه ترک میداد ، کافه ها غرق ِ مشتری میشد
اتفاق های بَد دقیق می افتاد ، رو سر ِ مردمی که غریب بودند
جاذبه دلیل ِ عجیبی بود ، اتفاق ها مثل ِ سیب بودند
اتفاقی فقر توی شعر ِ من اومد ، اتفاقی پرنده زیر ِ پوتین ها موند مردی که زیر ِ باران انار ... میدزدید ، اتفاقی از کتاب درسیا جاموند
اتفاقی سنگ ِ قبرمو دیدم .... اتفاقی واسه مرگ جوون بودم
اتفاقی به دوچرخه راه میداد ، آمبولانسی که من توش ...غرق ِ خون بودم ...

 

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 13 فروردین 1393ساعت 19:50 توسط cafegham72| ارسال نظر(1) |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید