حــرفــــــــــــــ هایی با طعم تلخــــــــــــــ

مبهـوت یڪـ شـِڪـست ، مغلوب یڪـ اتِفاق خـُرده هایـَش را باد دارد میبـَرد و او فقـط خاطراتـَش را مُحڪـم بَغل گـِرفته بیـا آخرین شاهڪـارت را بیبین مـُجسمـﮧ اے ساخـتـﮧ اے بـﮧ نـامـ ِ مـَـــــــ ن ...!

پسری به دختری که تازه باهاش دوس شده بود میگه:


امروز وقت داری ببیای خونمون؟


دختر:مامانم نمیزاره با چه بهونه ای بیام؟


پسر:بگو میخوام برم استخر...


دختر اومد خونه دوس پسرش

پسر:تو که اومدی استخر باید موهات


خیس باشه برو حموم موهاتو


خیس کن


وقتی دختر میره حموم پسر یکی یکی


به دوستاش زنگ میزنه...


پسر و دوستاش یکی یکی میرن حموم و به دختره....


این اخری که رفت حموم 1ساعت.2ساعت


دیدن خیلی دیر کرده


رفتن حموم دیدن دخترو پسر


رگ دستاشونو باهم زدند و گوشه حموم


نـــوشـــتــــه:


نامـــــــــــــــــردا خواهــــــــــــــــرم بـــــــــــــــــــــود

 

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 09 بهمن 1392ساعت 10:06 توسط cafegham72| ارسال نظر(0) |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران