حــرفــــــــــــــ هایی با طعم تلخــــــــــــــ

مبهـوت یڪـ شـِڪـست ، مغلوب یڪـ اتِفاق خـُرده هایـَش را باد دارد میبـَرد و او فقـط خاطراتـَش را مُحڪـم بَغل گـِرفته بیـا آخرین شاهڪـارت را بیبین مـُجسمـﮧ اے ساخـتـﮧ اے بـﮧ نـامـ ِ مـَـــــــ ن ...!

یه چیزایی هست که فقط وقتی یه دختر ایرانی باشی میتونی بفهمی!


یه چیزایی مث ایستادن تو ایستگاه تاکسی با یه کوله پشتی پراز کتاب

،
و جمع کردن چشمهات بخاطر شدت نوربالای ماشینایی که از جلوت رد میشن...!


یه چیزایی هست شبیه ترس،
وقتی هر ماشینی که ازجلو پات رد میشه برات بوق میزنه...!
وتو حتی نمیدونی باید کدوم طرف فرار کنی...!


یه حس بد،خیلی بد،وقتی احتیاج داری یه "مـــرد" کنارت وایسه تا مجبور نباشی مدام مانتوتو بکشی پایین و مقنعتو درست کنی و تودلت آیت الکرسی بخونی!


اینجا ایرانه،و یه چیزایی هست که فقط یه دختر ایرانی میتونه بفهمه،


یه چیزایی که اسمش رو فقط میشه گذاشت"درد"...!


یه چیزایی که همچین غرورتو جریحه دار میکنه که چشات همه جا رو تار میبینه،


 بخودت میای میبینی تاری چشات واسه اشکای ترس آلودت نبود،بخاطر "درد" بود...!

دردی که بخاطر خارهاییه که موقع فرار از یک مشت خیابون وحشی و صدای بوق و آهنگ بلندی که توی مغزت گروم گروم میکنه،توی پات رفتن،نه فقط توی پات،که توی قلبت...این روزا،روحم بدجوری تیر میکشه..

 


نوشته شده در پنج‌شنبه 26 دی 1392ساعت 11:11 توسط cafegham72| ارسال نظر(0) |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید