حــرفــــــــــــــ هایی با طعم تلخــــــــــــــ

مبهـوت یڪـ شـِڪـست ، مغلوب یڪـ اتِفاق خـُرده هایـَش را باد دارد میبـَرد و او فقـط خاطراتـَش را مُحڪـم بَغل گـِرفته بیـا آخرین شاهڪـارت را بیبین مـُجسمـﮧ اے ساخـتـﮧ اے بـﮧ نـامـ ِ مـَـــــــ ن ...!

باید رفتـ از اینـ شهر؛

انجا کهـ تو هستیـ

نفسها الودهـ بهـ شهوتـ همـ اغوشیستـ.

طاقتیـ نیستـ برایمـ

نفسمـ نیز بهـ اجبار استـ

میلرزمـ به خود....

لرز خربزهـ هاییـ کهـ نمیدانمـ کی خوردهـ امـ!!!!!!!!!

باید که رومـ

درو دیوار اینـ شهر اذانـ هرزهـ گیـ میـ خوانند.

دل خراشـ .......

سختـ استـ فریادهاشانـ

باید که رومـ

قایقمـ کو !؟

طاقتمـ کو !؟

گویند پشتـ دریاها شهریستـ

انجا کجاستـ !؟

 


نوشته شده در شنبه 17 اسفند 1392ساعت 17:13 توسط cafegham72| ارسال نظر(1) |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران