حــرفــــــــــــــ هایی با طعم تلخــــــــــــــ
مبهـوت یڪـ شـِڪـست ، مغلوب یڪـ اتِفاق خـُرده هایـَش را باد دارد میبـَرد و او فقـط خاطراتـَش را مُحڪـم بَغل گـِرفته بیـا آخرین شاهڪـارت را بیبین مـُجسمـﮧ اے ساخـتـﮧ اے بـﮧ نـامـ ِ مـَـــــــ ن ...!
سینه بند هرزگیم را باز کرد و در بستری که۰۰۰۰۰۰۰۰۰ گناه برایم بی تفاوت شد بر پیکرم لغزید و تو نمیدانی لحظه لحظه ی عصیان شهوتش را۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تنها با یک تصور تاب آوردم جوراب نجابتم را بالا کشیدم و سینه بند هرزگیم را و چه خوب است که غذای گرم میخورد امشب کودک بیمارم
نوشته شده در چهارشنبه 20 فروردین 1393ساعت
12:32 توسط cafegham72|
ارسال نظر(0)
|
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
